اون یکی وبمه با موضوع دفاع مقدس.فقط کافیه رو آدرس وبم کلیک کنین
هر دو وب همزمان بروز میشه با دو پست متفاوت
بروز شده با پست:
گفت با التماس !!
هر دو وب همزمان بروز میشه با دو پست متفاوت
بروز شده با پست:
گفت با التماس !!

بیایید همانطور که به دختران خود باید چگونه لباس پوشیدن را بیاموزیم
به پسران خود نیز ، فرهنگ مزاحم نشدن را آموزش دهیم
حجاب برای یک زن همانقدر اهمیت دارد که حجب برای مرد
مثبت دونه:
بجای انداختن توپ تو زمین دیگران بهتره از خودمون شروع کنیم
این بهترین راهه
امروز صحنه ای را دیدم که مرا به نوشتن واداشت
صحنه ای که تأسفم را برانگیخت،دستانم لرزید و هزار بار آرزوکردم
کاش آن لحظه برای دیدن نابینا بودم
می نویسم
با دستان دخترانه ای که دلخوش به النگوهایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد
با قلمی که هرگز سکوت را نمی پذیرد
دردم می آید وقتی می بینم دخترکی افکار و باورهای خود را با نگاهی
کثیف معامله می کند،
دردم می آید از سادگی احساس دختری که با یک لبخند و یک نگاه
حواس دلش پرت می شود و احساس و اعتقاداتش را فراموش می کند
زجر میکشم وقتی می بینم دختری اینگونه میخواهد بودنش را اثبات کند.
چه بر سر دنیایمان آمده؟؟؟چرا خودمان را گم کرده ایم؟؟؟
چه بر سر پسران آمده که غیرتشان را فروخته اند و دیگر حتی کنترل نگاه هایشان را هم
ندارند؟
چه بر سر دختران آمده که عزت نفس خود را به حراج گذاشته اند؟؟؟گدایی محبت می کنند و
اندام هایشان را به نمایش میگذارند؟؟
همه می دانیم،همه می بینیم و گاه با لبخند احمقانه ای از کنارشان عبور می کنیم
سکوت کرده ایم تا غرب تفکراتمان را در دست گیرد و غیرت و احساسمان را بدزدد
ما باید به دنیا ثابت کنیم که افکارمان باارزش تر از این هاست که سرگرمیمان
افعال و حرکات پوچی باشد که تفکرات بلندمان را زیر سؤال ببرد.
افسوس که اینها را نمی فهمیم.......
مثبت دونه:
روزی ،روزگاری خدا ما را آفرید تا آدم باشیم
اما قصه ی ما به سر رسید،خدا به خواستش نرسید....

من یک دخترم...
زورخانه و تشک کشتی جای ما نیست! اما پهلوان که می شود بود!!
جز من کدام پهلوان را می شناسی که تمام کوچه و خیابان ها برایش زورخانه باشند و گود؟!
لباس مشکی پهلوانیش را که بپوشد کسی حتی جرات نکند تماشایش کند
چه رسد به هم آورد شدن!!
آن وقت تمام مرشدهای خدا برایش ضرب بگیرند و هر نگاه پلیدی را که خاک کرد بلند
یا زهرا بگویند!!
جز من کدام پهلوان هست که حتی سیاهی رخت پهلوانیش به جان حریف رعشه اندازد؟!!
جز من کدام پهلوان هست که با این همه زور! خوش خلق است و با همه مهربان؟!
برای مادر هم نوکر؟!...
من یک دخترم... ما دختریم...
تمام شرق و غرب حتی از سیاهی چادر ما می ترسند، چه رسد به خود ما!
تمام نگاه های ناپاک هم از ما می ترسند...
عجب زور بازویی داریم...
ما دختریم... دختران چادری...
تمام دنیا از ما می ترسند،اما با اینهمه قدرت باز هم مهربانیم و خوش خلق و
برای مادر نوکر...
خودمانیم! عجب پهلوان هایی هستیم! بگویید مرشد برای ما ضرب بگیرد...!!!

خواهرم ، شهدا هیچ ،امروز روز امام زمانه
تو را به عمه اش
حضرت زینب سلام الله علیها
قسم...
تحمل این وضع شما از صدتا شکنجه سخت تره
کمتر از یک ماه تا محرم داریم
نمیدونم روزی محرم امسال ما چیه
همه تلاش می کنن
با یه پاکی و طهارت خاصی وارد این ماه بشن
بعضیا چله می گیرن
نماز شب،زیارت عاشورا ...
نمیدونم...
بازم محرم اومدو
کوله بارمون, برای عمه سادات فقط شرمندگییه

یا صاحب الزمان
ما که جز شرمندگی برای شما چیزی نداریم
آقا جان بازم شما برای ما دعا کن
ارباب ما
به دعای شما حجاب زینبی پیدا کنیم
ارباب ما
به دعای شما غیرت ابوالفضلی پیدا کنیم



بیمارستان از مجروحین پر شده بود...
حال یکی خیلی بد بود...
رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت.
وقتی دکتر این مجروح را دید به من گفت بیاورمش داخل اتاق عمل.
من آن زمان چادر به سر داشتم.
دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم...
مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت
و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری.
ما برای این چادر داریم می رویم...
چادرم در مشتش بود که شهید شد.
از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم...
راوی: خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس

چشمان پاک در خیابانها بدنبال یار و غمخوار زندگی نیستند ،
صاحبان چشمان پاک از هرچه ناپاکی و گناه گریزان هستند
و اگر ناخواسته به نامحرمی یا صحنه ای نظر کنند ،
سر به زیر افکنده استغفار خواهند کرد..
پس اگر دیدی چشمانی خیره تو را می نگرد و جلوه گریت برایش زیباست
بدان با کسی جز یاران شیطان مصاحبت نخواهی داشت و سرانجام خوشی در انتظارت نیست.
خواهرم اگر دیدی در خیابانها خواهان داری بدان قیمتت بسیار ارزان است
و بی بضاعتان فکری و فرهنگی تنها یارای داشتنت را دارند ..
نه خواهرم.
تو ارزان نیستی.
باور کن
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و
میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به
دیوار کوفت و فریاد زد
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمی کشی؟ ...
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان
دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون
اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ...
حالاهم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم
مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش
را برانداز کرد ...
وقتی حواسم نبود و کمی روسری ام لیز خورده بود و موهام دیده می شد با لبخند گفتی:
«موهات بیرونه ها خانومی!»
درحالی که موهام رو قایم می کردم نگاهی به زنهای اطرافم تو خیابون انداختم. شرم آور بود.
شوهراشون چه بی خیال...[و چقدر زناشون براشون بی اهمیت بودن]
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
وقتی درعین حال که منو به فعالیت اجتماعی و درس خوندن و
فعالیت در دانشگاه تشویق می کردی؛ هرازچندگاهی یادآوری می کردی که:
«غرور زن در مقابل مردان غریبه بجا و خوبه »
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
وقتی اون روز آقای .... همسایمون اومده بود دم در. چادر سر کردم و رفتم قبض ها رو
ازش گرفتم .برگشتم دیدم با لبخند بهم خیره شدی . گفتی:
«خوشم اومد چه مردونه برخورد کردی, بدون عشوه و طنازی»
اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری
چنان نشسته ای به دل که باورم نمی شود
از آسمان رسیده ای نگو زمین ؛
که باورم نمی شود....
سلام بر تو ای شهید عزیز.ميخواهم بگويم خوش آمديد مسافران کربلا، خوش آمديد پسران غريب دور از وطن مانده... مي خواهم بگويم؛ سلام برادران از سفر عشق برگشته... مي خواهم بگويم؛ بگذاريد با اشک چشم، چهرههاي خاکي و خونينتان را بشوييم... اما ميبينم جز استخواني و پلاکي، چيزي نمانده از شما و تو گويي جاي بوسه اي نيست لبهاي ما را جز حنجرهاي بريده تان؛ که از آن روضه نيز بيست و چند سال در زمان جا مانده ايم و نه حنجري مانده برايتان و نه رگهاي حنجري براي گلبوسههاي خواهران و مادرانتان...

"كلاس انشاء"
موضوع :
"در آينده مي خواهيد چه كاره شويد"
خانم اجازه : معلم
خانم اجازه : مهندس
خانم اجازه : خلبان
خانم اجازه : پليس
خانم اجازه : ......
«به نام خدا ، من میخواهم در آینده شهید گمنام شوم. برای اینکه....»
خانم معلم که خندهاش گرفته بود، پرید وسط حرف علی و گفت:
ببین علی جان! موضوع انشاء این بود که «در آینده میخواهید چه
کاره بشین» باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح میدادی ،
مثلاً پدر خودت چه کاره است؟
علی به آرامی دستش را بلند کرد و پاسخ داد:
خانم اجازه! شهید شده
"مفقود الاثره"
...


چادرمشکی تو
برایت امنیت می آورد
خیالت راحت،
گرگ ها همیشه به دنبال شنل قرمزی هستند...


باورت میشه ما اینقدر بودیم؟؟
خواهرم گلایه ای نیست همینطوری بگرد !! اگر

اگه به این روز و زندگی بعد از آن اعتقاد و باور نداری
گِلایه ای نیست
همینطوری بگرد ببینیم آخرش به چی ختم می شود؛ حتی در همین دنیا !!
یعنی واقعا از چشمهای شیطانی بعضی از پسرا بیخبری؟

یه سوال ؟؟
میدونستی تو که اینقدر مد گرایی.آخرین مدی که میاد چیه؟؟
به مد پوشان عالم بگویید........آخرین مد . کفن است

مث خونه که آخرین مدلش که باید بخریم اینجوریه

فقط کاری کنیم تا مث
بهشت زهرا، قطعه 26، رديف 32،
شماره 22، مزار شهيد سيد احمد پلارك
بعد از اینهمه سال بوی خوش گلاب از قبرش میاد بیرون

نه جوری باشیم که مهمون ناخونده بیاد برامون

الناس نيام فاذا ماتوا انتبهو
(مردم خوابند و وقتي ميميرند بيدار خواهند شد)

دخترک رو به من کرد
و گفت : واقعا آقا؟!
گفتم : ببخشید چی واقعا؟!
گفت : واقعا شما بچه بسیجی ها از دخترای چادر به سر بیشتر از ما خوشتون میاد ؟
گفتم:بله
گفت : اگه آره، پس چرا پسرایی که از ما ها خوششون میاد از کنار ما که می گذرند محو ما میشن،
ولی همین خود تو و امثال تو از چند متری یه دختر چادری که رد میشید
فقط سر پایین می اندازید
و رد میشید!
گفتم : آره راست میگی، سر پایین انداختن کمه!
گفت : کمه؟ ببخشید متوجه نمیشم؟
گفتم : برای تعظیم مقابل حجاب حضرت زهرا(سلام الله علیها) باید زانو زد
حقا که سرپایین انداختن
کمه.
در این گرمـآی تـآبستـآن؛
وقتے پیچیده می شـومـ میـآن سیـآهے ات،
تنهــآ دلخـوشےامـ به این اسـت که
عرقِ روے ِ پیشـآنے امـ؛
عرقِ بنـدگے اسـت،
نـه عرق شَـرمـ...
داری داخل یک کوچه طولانی راه می روی، چپ و راستت خانه های جور و واجور، درهای مختلف با انواع رنگ ها، حیاط های بزرگ و کوچک، حوض و پله و باغچه و ...
اما تو از کجا فهمیدی خانه ای که داری می بینی بزرگ است یا کوچک؟ اصلاً تو که نمی بینی حیاطش را ... تو داخل کوچه هستی و تنها چیزی که می توانی ببینی در است ...
در هایی که بعضی طرح دارند و بعضی ساده، بعضی رنگی و تر و تازه، بعضی زنگ زده و زهوار در رفته، ...
همینطور که داری به راهت ادامه می دهی، می رسی به خانه ای که درش باز است... تازه اگرخودت هم نخواهی از سر کنجکاوی هم که شده، باز هم سرت را می چرخانی و همانطور که داری رد می شوی، داخلش سرکی می کشی و بعد اگر کنجکاوی ات ولت کرد به راهت ادامه می دهی... فکرت مشغول می شود به حیاط و حوض و باغچه و...
آری در باز بود و توانستی داخل خانه را ببینی اما اگر در بسته باشد چه ؟؟؟باز هم می توانی ؟؟؟معلوم است که نه.اصلاً اگر آنقدر جلوی در بایستی تا علف زیر پایت سبز بشود هم نمی توانی ببینی چه خبر است در خانه. اصلاً وقتی در بسته باشد همینطور رد می شوی و می روی و هیچ چیز این خانه توجه تو را جلب نمی کند چه رسد به اینکه بخواهی داخلش را ببینی.
خلاصه کم کم به انتهای کوچه می رسی و داخل چند تایی از خانه ها را می بینی که در هاشان باز است، بعد می رسی به خیابان.
وارد پیاده رو می شوی و شروع می کنی به قدم زدن. آنطرف تر چند جوان را می بینی که از کنار همه بی تفاوت رد می شوند و می گذرند ولی وقتی به بعضی ها می رسند جور دیگری رد می شوند، شاید چیزی، حرفی، متلکی هم می پرانند. از خودت می پرسی چرا؟ چرا فقط به بعضی ها جور دیگری نگاه می کنند؟؟ چرا فقط به بعضی ها متلک می گویند؟؟؟چرا فقط بعضی ها را اذیت کمی کنند؟؟؟؟
بعد یاد کوچه می افتی...در بعضی خانه ها باز بود....



مادر با او تماس گرفت و از او خواست مقداری میوه را پوست بکند و آنهارا آماده روی
میز بگذارد.هیچ وقت دلیل کار های مادرش را نمی فهمید.تاکید مادر برروی پوست کندن
میوه ها بیشتر گیجش کرده بود.
به هر ترفندی بود سعی کرد میوه های پوست گرفته را تا رسیدن مادر تازه نگه دارد اما
وقتی مادر از راه رسید میوه ها شادابی و طراوتشان را از دست داده بودند.هنوز منتظر
بود تا دلیل کار مادر را بداند.مادر هدیه کادو پیچ شده ای را به او داد و گفتː<دلیل کارم
اینجاست.من نمی خواهم تو مثل این میوه ها طراوت و تازگی ات را از دست بدی عزیزم.>
درون بسته هدیه یک چادر مشکی بود.
حجاب تلالوشبنم بر چهره ی زیبای گل است.
نمی دانم دست یا پا ؛
ولی می گفت گیر است
شاید هم هر دو را می گفت
حالا ماندم کدامشان گیرتر بود ؟
آن چیزی که پایش بود یا این چیزی که سرم بود ؟
به هر حال احساس می کردم که پای او بیشتر گیر است تا پا و دست من .

البته از شما چه پنهان ، چادرم هم گیر هست
چشم های هرزه در تاروپودش گیر می کند
کاش دنیا برعکس بود ، آدما غربی نمی شدند ؛ غربی ها آدم می شدند . . .

بچـــــه هآ نمیگم چآدر بهترین راه برای دورشدن ازتیکه های پسراس
چون خیلی وقت دخترای چادری هم امنیت ندارن .....!!
ولی هیچ وقت اون حرفایی ک ب ی دختری ک راحت هرلباسی رومیپوشه
وهرارایشی میکنه رو ب ی دخترباحجاب نمیزنن ......
به شخصیتم بر می خورد وقتی بعضی ها را می بینم که به اصل وجودی خودشان احترام نمی گذارند، همان هایی را می گویم که وقتی پای صحبتشان بنشینی در بین کلماتشان پی به فاصله ی زیاد فکری آنها با چادرشان می بری، انگار مجبورشان کرده اند و آنها هم به این اجبار تن داده اند.
به نظر نویسنده آدم باید عاشق چادرش باشد، تو که عاشق بودی او هم عاشق می شود، بعد ماجرا می شود یک قصه ی عاشقانه ی دو طرفه، تو عاشق چادرت هستی و او هم عاشق تو، پس تو مراقبش هستی او هم مراقب تو، یعنی هر کدامتان نسبت به آن یکی با محبت بر خورد می کنید، با احساس، اینکه تو کثیفش نمی کنی و در خیابان با رفتارت شخصیتش را بر باد نمی دهی، او هم وجود تو را از نگاه بد حفظ می کند و به تو منزلت می بخشد، بعد هر دو با هم برای همیشه می مانید و هیچ دست بدی از هم جدایتان نمی کند.
برای ما انسانها عاشق شدن کاری ندارد، تنها کافی است چشم هایمان را به سختی هایی که ممکن است چادر برایمان داشته باشد ببندیم و همه اش خوبی ببینیم، بعد خود عشق کم کم به سراغمان می آید و این می شود که عاشق می شویم،عاشق آنچه خدا برایمان بهترین قرار داده.


در خیابان به من گفت :
در این گرمای تابستان زیر چادر آب پز نمیشی؟؟؟
و بعد انگار کسی در گوشم گفت :
قـُل نار جهنّم أشدّ حرّا… (توبه، ۸۱)
بگو که آتش جهنم بسیار سوزان تر است…..

چند درجه حرارت بیشتر پختـه ترت مـی کند..!
هــوا ممنونم!
گرم که می شوی
تازه می فهمم لذت حجاب را...
لذت بندگی را..
